محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1329

تاريخ الطبرى ( فارسي )

زبير با شمشير كشيده به طرف او آمد كه بلغزيد و شمشير از دستش بيفتاد و برجستند و او را بگرفتند . حميد بن عبد الرحمن حميرى گويد : وقتى پيمبر درگذشت ابو بكر در مدينه نبود و چون بيامد چهرهء پيمبر را گشود و آن را بوسيد و گفت : « پدر و مادرم بفدايت كه در زندگى و مرگ پاكيزه اى ، بخداى كعبه كه محمد مرده است . » آنگاه ابو بكر سوى منبر رفت . عمر ايستاده بود و مردم را تهديد مىكرد و مىگفت : « پيمبر خداى زنده است و نمرده است ، مىآيد و دست و پاى شايعه سازان را مىبرد و گردنشان را مىزند و بر دارشان مىكند . » ابو بكر سخن آغاز كرد و به عمر گفت : « خاموش باش » ولى خاموش نماند ، ابو بكر سخن كرد و گفت : « خدا عز و جل به پيمبر خويش گفت : « * ( إِنَّكَ مَيِّتٌ وَإِنَّهُمْ مَيِّتُونَ ، ثُمَّ إِنَّكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ عِنْدَ رَبِّكُمْ تَخْتَصِمُونَ 39 : 30 - 31 ) * » [ 1 ] يعنى : تو مردنىاى و آنها نيز مردنيند . آنگاه شما روز رستاخيز در پيشگاه پروردگارتان مشاجره مىكنيد و آيهء و ما محمد الا رسول را تا آخر بخواند آنگاه گفت « هر كه محمد را مىپرستيد ، خدايى كه مىپرستيد مرد و هر كه خداى بى شريك را مىپرستيد ، خدا زنده و نمردنيست . » گويد : كسانى از اصحاب محمد را ديديم كه قسم مىخوردند كه نمىدانستيم اين دو آيه نازل شده تا وقتى ابو بكر آن را بخواند . در همان وقت يكى دوان بيامد و گفت : « انصار زير سايبان بنى ساعده فراهم آمده‌اند كه با يكى از خودشان بيعت كنند و مىگويند : يك امير از ما و يك امير از قريش . » گويد : ابو بكر و عمر سوى آنها رفتند و همديگر را مىكشيدند تا آنجا رسيدند . عمر خواست سخن آغاز كند ، ابو بكر او را از سخن منع كرد و عمر گفت : « در يك روز دو بار نافرمانى خليفهء پيمبر خدا نمىكنم . »

--> [ 1 ] سوره زمر آيه 30 و 31